Me

جوکر یه دیالوگ جالبی داشت که میگفت:
من لبخند میزنم که دردامو پنهان کنم
و ارزومه یه روز،یکی بیاد نگام کنه و بفهمه
همه چی دروغه،و چه روزایی که از درون
ذره ذره نابود شدیم و لبخند زدیم ولی هیچکس
نفهمید این لبخندا دروغه.:)
جوکر یه دیالوگ جالبی داشت که میگفت:
من لبخند میزنم که دردامو پنهان کنم
و ارزومه یه روز،یکی بیاد نگام کنه و بفهمه
همه چی دروغه،و چه روزایی که از درون
ذره ذره نابود شدیم و لبخند زدیم ولی هیچکس
نفهمید این لبخندا دروغه.:)
حس تعلق نداشتن داره از درون نابودم میکنه. تعلق نداشتن به این خانواده، تعلق نداشتن به هر جمعی، تعلق نداشتن به دوستام، تعلق نداشتن به هر محیطی پامو توش میذارم، تعلق نداشتن به کره ی زمین، تعلق نداشتن به این دنیا. انگار واقعا جای اشتباهی به دنیا اومدم یا اشتباهی تناسخ پیدا کردم. وگرنه این همه نداشتن اشتیاق، حال نکردن با آدما و درک نکردن کارایی که انجام میدن، کلافه شدن از حرفای سطحیشون و حال نکردن با هیچ چیزی بجز تنهایی.
و حرفهای نزدهی ما به سکوت، به گوش دادن به آهنگهای غمگین، به زل زدن طولانی مدت به نقطهای، به آه کشیدنهای عمیق، به دور شدن و چشمهای غمگین بدل شد.
هیچوقت نفهمیدی چقد با حسرت نگاهت میکردم.
یه پاراگراف توی رمان 'مرگ خوش' نوشته بود:
بیماریش آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردند و از یاد بردند که اون دارد عذاب میکشد و روزی میمیرد.
حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه؛ درد و رنجهامون، بیماریهامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم..
هییچ وقت نمیتونم بهت بگم دوستت دارم و تو اینو میخونی و نمیدونی با تو ام:)